۱۸ بهمن ۱۳۹۷ ..."/>

قانون جنگل

برعکس تمامِ خانواده ها من عاشق عمه هایم بودم !
آن ها پایه ی جشن ها و مهمانی ها و خنده و شادی و بودند
و انرژی منفی کم تری به من منتقل می کردند ‌.‌‌.
پدر و مادرم تا جایی که می توانستند دستشان را می گرفتند و کمک حالشان می شدند ..
پدرم همیشه میگفت تا جایی که میتوانی فقط روی پای خودت وایسا و محتاج کمک هیچکسی نشو!
من فقط میخندیدم و مطمئن بودم همانطور که ما به دیگران کمک میکنیم آن ها نیز به ما کمک خواهند کرد.
ساده بودم ،نمیدانستم آدم ها حیوانی بیش نیستند.
قانونی اینجا وجود ندارد مگر قانون جنگل!!
این جمله را بارها در کتاب های مختلف خوانده بودم
ولی دلم نمی خواست باورش کنم.
خلاصه دردسرتان ندهم.
چندسال پیش پدرم به مشکل مالی شدیدی برخورد‌
نمیتوانستیم خودمان به تنهایی از این منجلاب بیرون بیاییم .به هر کسی گفتیم همه بدبخت تر از ما بودند
حتی عمه هایم!!
میدانستم میتوانند کمک کنند،
برخلاف حرف پدر ازشان درخواست کمک کردم و فقط دروغ تحویل گرفتم:
((پولمان کجا بود عزیزم!یکی باید به ما پول بدهد))
((پدرت فقط ادعایش میشد چقدر به او گفتم که نباید انقدر از این شاخه به ان شاخه بپرد ..))
((جوک تعریف میکنی؟من و شوهرم زیرِ خط‌فقر هستیم ))
گریه کردم فریاد زدم بی نهایت عصبانی شده بودم
با چشمانی غمگین گفتم :((نامردید نامردددد!
پدرم هر موقعه که شما درخواست کمک کردید دستتان را گرفت!حالا نوبت ما که شد آسمان تپید؟
اگر شماها کمکش نکنید پس چه کسی نجاتش دهد؟
پس چرا میگفتید گوشت هم را بخورید استخوان یکدیگر را دور نمی ریزید؟
همه ش دروغ بود و دروغ…))
آن ها فقط در شادی با ما بودند و فقط برای منفعت خودشان کاری را انجام میدادند .
یکی،دو هفته ای گذشت ‌.
حرف هایم را گوش نکردند و از گوش دیگری بیرون انداختند .
تنها کسی که توانست پدرم را نجات دهد دوستی بود که هیچ کداممان انتظار کمک از طرف او را نداشتیم ‌.‌.!
این اتفاق درس مهمی بود برای تمام زندگیم .
آدم ها قابل اعتماد نیستند و نباید ازشان انتظار بیخود داشته باشیم ،
حتی اگر هم خونمان باشند!!
ط_الف

مطالب مرتبط

*

*

 
Top