بایگانی برچسب: دلنوشته رامسری ها

زخم خوردن

زخم خوردن

بعد از زخم خوردن های مداوم از آدم ها فهمیدم نمیتوانم آن ها را عوض کنم! نمیتوانم جواب بدی همه را با بدی بدهم و نمیتوانم خون را با خون بشویم .. نمیتوانم دنیا را وفقِ مراد خودم درآورم . نمیتوانم همه را از خودم راضی نگه دارم .. و مهم تر از همه نمی

موفقیت

نه میتونیم به گذشته برگردیم و نه میتونیم به آینده بریم ..! ببین رفیق الان تو همون ساعتی که هستی باید از زندگی لذت ببری .. شبای امتحان نباید بگی چرا تو فرجه یا تو طولِ ترم نخوندم چون کاری از دستت برنمیاد! نمیتونی بعدِ امتحان ناراحت باشی چون تو هیچ کاری نمیتونی بکنی! نه

نمک پاش های خوب

آدم ها جای اینکه به یکدیگر کمک کنند نمک را برمیدارندو روی زخم هایتان میریزند.. آدم ها نمک پاش خوبی هستند. آن ها وقتی پای منفعتشان درمیان باشد مانند گرگی فقط به دریدن شما فکر میکنند. هنگامِ مشکلات اول خودشان را نجات می دهند. فرقی نمیکند شما برادرش باشید،همسرش باشید ویا فرزندش باشید. در مواقعِ

ماندگار شده ای

ماندگار شده ای …! احتیاط و ترس را کنار گذاشته ام‌.. میخواهم تمامِ معادلات زشت دنیا را تمامِ قوانینی که محدودمان کرده ست را از بین ببرم. میخواهم فریاد بزنم از آن فریادهایی که مردم باتعجب نگاهم کنندو مطمئن شوند دیوانه شدم .. میخواهم همه بگویند اشتباه میکنم و من بلند بلند بخندم به دیوانگی

عاشقی

اولای رابطمون اون خیلی عاشقم بود خیلی .. من رابطه های زیادی رو تجربه کرده بودم ولی مثل اون انقد عاشق ندیده بودم .. زیاد حواسش بهم بود من جدی نمی گرفتمش ..اولاش همینطوری فقط تو درسا بهم‌ کمک می کرد بعضی وقتام زنگ میزد حالمو می پرسید یه کم رفتیم جلو و یهویی رفت

شبکه های اجتماعی !!!

تلفن همراه و شبکه های اجتماعی به چه دردمان می خورند؟! فکر کن‌ بر سر میز صبحانه،ناهار،شام هنگام چای خوردن و حتی در رختخواب از این شی لعنتی استفاده می کنیم. وقتمان را تلف میکنیم و عمرمان می گذرد .. بیا یک بار هم که شده در جمع دوستانمان تلفن همرایمان را خاموش کنیم !

اندکی تفکر!!!

دوروبرِ همه ی ما یه سری از ادما هستن که فقط بهت استرس وارد می کنن و فقط ناشکرن حالیشون نیست این کارا و این حرفا بقیه رو بیشتر از خودشون اذییت می کنه نمونه شم زیاد داریم چون من دانشجوئم با این جمله ها زیاد برخورد میکنم: -هر چی میخونم متوجه نمیشم! -اصلا بلد

فقط حسرت خوردم

میگفت عاشق ترین آدم روی این کره ی خاکی من هستم. هر روز دسته گلی پر از رزهای ابی میفرستاد دم خانه مان هرشب ساعت ۳بامداد زنگ میزد و برایم لالایی می خواند میگفتم سبحان تو واقعا ماندنی هستی؟ او تنها سکوت میکرد و اشک هایش می ریخت روی گونه هایش اگر تو بخواهی حتما

میخواهم زندگی کنم

امروز مادرم ده بار زنگ زد و من هر ده بار گوشی را جواب ندادم. خسته شدم از این همه جواب دادن ها هر بار که لباس میپوشم و از در خانه بیرون میروم همه از من میپرسند کجا می روی؟با چه‌کسی می روی؟ میشود بیخیال من بشوید؟ شاید من دلم قدم زدنِ ساعت ده

تمام زندگی امتحان است

در همین ساعتی که هستیم یکی میخندد یکی گریه می کند یکی مریض ست یکی مراقب بیمارش در بیمارستان ست و دعا میخواند یکی در خیابان ها تنهایی رانندگی میکند و صدای ضبطش تمام شهر را پر میکند .. یکی دو هفته دیگر کنکور دارد و همه ی اهل خانه استرس او را دارند همه

Top