بایگانی برچسب: دلنوشته رامسری

زخم خوردن

زخم خوردن

بعد از زخم خوردن های مداوم از آدم ها فهمیدم نمیتوانم آن ها را عوض کنم! نمیتوانم جواب بدی همه را با بدی بدهم و نمیتوانم خون را با خون بشویم .. نمیتوانم دنیا را وفقِ مراد خودم درآورم . نمیتوانم همه را از خودم راضی نگه دارم .. و مهم تر از همه نمی

مهم نیست…

مهم نیست بقیه چی میگن ‌… مهم اینه تو چی فکر میکنی! اگه همه ترکت کردن تو باید انقدی قوی بشی که خودت خودتو خوشحال کنی با رفتن و کم شدن آدمای دورم خیلی چیزا فهمیدم .. فهمیدم که نباید وابسته باشم نباید بدون اونا بترسم ویا حس کنم تنهام! اصلا ممنونم که رفتن و

مو فرفری

او عاشق موهای فرفری ام بود..مخصوصا زمان هایی که به کنار دریا میرفتیم .. دوربین عکاسی اش را برمیداشت و من میشدم سوژه ی تمام عکس های هنری اش .. من اصلا آدمِ عاشق شدن نبودم آدم دل بستن و اینجور ماجراها نبودم اما کم کم شدم دلباخته ی او، دلباخته ی حرف هایی که

موفقیت

نه میتونیم به گذشته برگردیم و نه میتونیم به آینده بریم ..! ببین رفیق الان تو همون ساعتی که هستی باید از زندگی لذت ببری .. شبای امتحان نباید بگی چرا تو فرجه یا تو طولِ ترم نخوندم چون کاری از دستت برنمیاد! نمیتونی بعدِ امتحان ناراحت باشی چون تو هیچ کاری نمیتونی بکنی! نه

نمک پاش های خوب

آدم ها جای اینکه به یکدیگر کمک کنند نمک را برمیدارندو روی زخم هایتان میریزند.. آدم ها نمک پاش خوبی هستند. آن ها وقتی پای منفعتشان درمیان باشد مانند گرگی فقط به دریدن شما فکر میکنند. هنگامِ مشکلات اول خودشان را نجات می دهند. فرقی نمیکند شما برادرش باشید،همسرش باشید ویا فرزندش باشید. در مواقعِ

عشق

میخواهم گریه کنم فریاد بزنم هوار بکشم ! همه چیز مرا اذییت می کند. چه کسی می تواند نجاتم دهد؟ چه کسی می تواند دست هایم را بگیرد؟ چه کسی می تواند بیایدو دیگر نرود!فرار نکند از من! اصلا گورِ پدر عشق و عاشقی .. گورِ پدر وابستگی و دلبستگی ! در تمامِ داستان های

ماندگار شده ای

ماندگار شده ای …! احتیاط و ترس را کنار گذاشته ام‌.. میخواهم تمامِ معادلات زشت دنیا را تمامِ قوانینی که محدودمان کرده ست را از بین ببرم. میخواهم فریاد بزنم از آن فریادهایی که مردم باتعجب نگاهم کنندو مطمئن شوند دیوانه شدم .. میخواهم همه بگویند اشتباه میکنم و من بلند بلند بخندم به دیوانگی

انسانیت را زیر پاهایمان له کردیم

بزرگ که شدیم دغدغه هایمان هم بزرگ شدند.. سختی ها سخت تر شدند ‌‌‌و خوشی ها کم تر. دیگر خریدن یک بادکنک خوشحالمان نمی کرد .. خنده و گریه هایمان مصنوعی شد و به ربات تبدیل شدیم … ربات هایی در اندازه های متفاوت .. ربات های دو رو .. ربات های نیمچه عاشق ..

عاشقی

اولای رابطمون اون خیلی عاشقم بود خیلی .. من رابطه های زیادی رو تجربه کرده بودم ولی مثل اون انقد عاشق ندیده بودم .. زیاد حواسش بهم بود من جدی نمی گرفتمش ..اولاش همینطوری فقط تو درسا بهم‌ کمک می کرد بعضی وقتام زنگ میزد حالمو می پرسید یه کم رفتیم جلو و یهویی رفت

شبکه های اجتماعی !!!

تلفن همراه و شبکه های اجتماعی به چه دردمان می خورند؟! فکر کن‌ بر سر میز صبحانه،ناهار،شام هنگام چای خوردن و حتی در رختخواب از این شی لعنتی استفاده می کنیم. وقتمان را تلف میکنیم و عمرمان می گذرد .. بیا یک بار هم که شده در جمع دوستانمان تلفن همرایمان را خاموش کنیم !

Top