بایگانی برچسب: دلنوشته های رامسریها

برای تو…

برای تو…

همه یِ شهر بدیت رو می گن .. تموم ِ آدما ،خیابونا،کوچه ها .. ورودت به زندگیم مثل خروجت دست خودم نبودم .. یهو خواستی بیای ویهوی خواستی بری انگاری اسباب بازی دورانِ بچگیت بودم که وقتی دیگه خسته شدی بذاریم تو انباری …! ببینم بی انصاف تو که انقد بد نبودی، بدت کردن!یا بد

عشق

میخواهم گریه کنم فریاد بزنم هوار بکشم ! همه چیز مرا اذییت می کند. چه کسی می تواند نجاتم دهد؟ چه کسی می تواند دست هایم را بگیرد؟ چه کسی می تواند بیایدو دیگر نرود!فرار نکند از من! اصلا گورِ پدر عشق و عاشقی .. گورِ پدر وابستگی و دلبستگی ! در تمامِ داستان های

Top