بایگانی برچسب: دلنوشته های رامسری

برای تو…

برای تو…

همه یِ شهر بدیت رو می گن .. تموم ِ آدما ،خیابونا،کوچه ها .. ورودت به زندگیم مثل خروجت دست خودم نبودم .. یهو خواستی بیای ویهوی خواستی بری انگاری اسباب بازی دورانِ بچگیت بودم که وقتی دیگه خسته شدی بذاریم تو انباری …! ببینم بی انصاف تو که انقد بد نبودی، بدت کردن!یا بد

زخم خوردن

بعد از زخم خوردن های مداوم از آدم ها فهمیدم نمیتوانم آن ها را عوض کنم! نمیتوانم جواب بدی همه را با بدی بدهم و نمیتوانم خون را با خون بشویم .. نمیتوانم دنیا را وفقِ مراد خودم درآورم . نمیتوانم همه را از خودم راضی نگه دارم .. و مهم تر از همه نمی

مهم نیست…

مهم نیست بقیه چی میگن ‌… مهم اینه تو چی فکر میکنی! اگه همه ترکت کردن تو باید انقدی قوی بشی که خودت خودتو خوشحال کنی با رفتن و کم شدن آدمای دورم خیلی چیزا فهمیدم .. فهمیدم که نباید وابسته باشم نباید بدون اونا بترسم ویا حس کنم تنهام! اصلا ممنونم که رفتن و

مو فرفری

او عاشق موهای فرفری ام بود..مخصوصا زمان هایی که به کنار دریا میرفتیم .. دوربین عکاسی اش را برمیداشت و من میشدم سوژه ی تمام عکس های هنری اش .. من اصلا آدمِ عاشق شدن نبودم آدم دل بستن و اینجور ماجراها نبودم اما کم کم شدم دلباخته ی او، دلباخته ی حرف هایی که

قانون جنگل

برعکس تمامِ خانواده ها من عاشق عمه هایم بودم ! آن ها پایه ی جشن ها و مهمانی ها و خنده و شادی و بودند و انرژی منفی کم تری به من منتقل می کردند ‌.‌‌. پدر و مادرم تا جایی که می توانستند دستشان را می گرفتند و کمک حالشان می شدند .. پدرم

نمک پاش های خوب

آدم ها جای اینکه به یکدیگر کمک کنند نمک را برمیدارندو روی زخم هایتان میریزند.. آدم ها نمک پاش خوبی هستند. آن ها وقتی پای منفعتشان درمیان باشد مانند گرگی فقط به دریدن شما فکر میکنند. هنگامِ مشکلات اول خودشان را نجات می دهند. فرقی نمیکند شما برادرش باشید،همسرش باشید ویا فرزندش باشید. در مواقعِ

یک روز

عزیزم!یک روز می آیم تا فرار کنیم فرار کنیم از آنچه هست و آنچه قرار ست اتفاق بیوفتد یک روز می آیم که بیخیال شویم بیخیال حرف های آدم ها بیخیال نظراتِ بیخودشان یک روزی می آیم سمتت تا تمامِ استرس هایت را بسپاری به من یک روزی می آیم تا فقط بخندانمت و تو

عشق

میخواهم گریه کنم فریاد بزنم هوار بکشم ! همه چیز مرا اذییت می کند. چه کسی می تواند نجاتم دهد؟ چه کسی می تواند دست هایم را بگیرد؟ چه کسی می تواند بیایدو دیگر نرود!فرار نکند از من! اصلا گورِ پدر عشق و عاشقی .. گورِ پدر وابستگی و دلبستگی ! در تمامِ داستان های

ماندگار شده ای

ماندگار شده ای …! احتیاط و ترس را کنار گذاشته ام‌.. میخواهم تمامِ معادلات زشت دنیا را تمامِ قوانینی که محدودمان کرده ست را از بین ببرم. میخواهم فریاد بزنم از آن فریادهایی که مردم باتعجب نگاهم کنندو مطمئن شوند دیوانه شدم .. میخواهم همه بگویند اشتباه میکنم و من بلند بلند بخندم به دیوانگی

انسانیت را زیر پاهایمان له کردیم

بزرگ که شدیم دغدغه هایمان هم بزرگ شدند.. سختی ها سخت تر شدند ‌‌‌و خوشی ها کم تر. دیگر خریدن یک بادکنک خوشحالمان نمی کرد .. خنده و گریه هایمان مصنوعی شد و به ربات تبدیل شدیم … ربات هایی در اندازه های متفاوت .. ربات های دو رو .. ربات های نیمچه عاشق ..

Top